بعد از مدتی کنار اومدن با تاربینی، نهایتا یه تکونی به این تن تنبل دادم و رفتم واسه عوض کردن عدسی عینکم. طبق معمول بیناییسنجه اون عینک مخصوص که عدسی نداره رو گذاشت روی صورتم. من رو نشوند روبهروی اون خزترین تابلوی جهان. جلوی چشم چپم یه پوشش گذاشت و قبل اینکه ازم بپرسه کدوم چنگال کدوم وریه خودم گفتم به جز ردیف اول باقی رو نمیبینم. بعد اولین عدسی رو گذاشت جلوی چشم راستم. ردیف اول و دوم رو ازم پرسید. بعد همینطور عدسی اضافه کرد و هرچی جلوتر میرفت وضوح تصویر بیشتر میشد و مرز تصاویر مشخصتر. اما از طرف دیگه انقدر اون عدسیا دستمالی شده بودند که با اضافه شدن هر کدومشون یه هالهٔ محوی هم به تصویر اضافه میشد. به عبارت دیگر هرچی جلوتر میرفتیم تصویر کثیفتر و در عین حال تفکیکشدهتر میشد. درست مثل وقایع تاریخی که هرچی ازمون فاصله بیشتری میگیرند، ما مجبوریم با عدسیهای بیشتری اونا رو ببینیم و دربارهشون قضاوت کنیم. مثلا شاید ما از چهارسالگیمون چیزی به خاطر نداشته باشیم، اما از عمهمون بشنویم که اون موقع یه بار دستمون رو چسبوندیم به چراغ نفتی و سوختیم. در واقع ما داریم با عدسی عمه خانم ب...