سرآغاز «کاری نمیشود کرد.» (ت دریابندری) این جملهی آغازین نمایشنامهی ‹در انتظار گودو›ی بکت است. بنبستی که در آن، جز انتظارِ بیپایان، کاری از ما برنمیآید؛ یک حسِ به-پایان-رسیدگی که جهان را امری فروبسته و هستی را علاجناپذیر و خود را سپر-انداخته میپندارد. به گمان من، چنین حسی، در جامعهی ما موضوعی پر-دامنه و شاید حتا احساسی عمومی و غالب باشد. موقعیتی از آگاهی که هیچ یک از ایدههایش را شدنی و پاسخگوی بنبست کنونی نمییابد. آرمانهایی که انگار ما-به-ازای بیرونی ندارند و تنها از یک خیالبافیِ خام حکایت میکنند. آرمانهایی که مسیری از آنها تا واقعیتهای اکنونی و اینجایی به چشم نمیخورد. و عملهای هنجارمند و اخلاقیِ نیمهکاره و بیحاصلی که «گویی» کمکی به گذر از این بنبست نمیکنند. تا چشم کار میکند برهوت است و بیابانِ امکانها. در چنین فروبستگیای بهتدریج آدمها خودِ آگاهی را امری آزاردهنده میپندارند و بدین نتیجه میرسند که اگر از موقعیت فروبستهی خود باخبر نبودند، احتمالاً با خیال راحتتری میتوانستند وضع موجود را تاب بیاورند. بسیار دانستن یک جور مرض است، ناخوشیست؛ یک نا...