رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

زیبایی‌شناسی قربانیان

تذکر : پیشاپیش از تمامی نزدیکان قربانیان برای بررسی غیراحساسی و گاهاً صراحت گستاخانه این متن عذرخواه‌ام. اما به باور من، چنین بررسی‌هایی برای روشن شدن برخی از ابعاد اجتماعی این کشتارها، بی‌فایده نخواهد بود. آغاز در جنبش‌های اخیر، یکی از موضوعات تأمل‌برانگیز برای من، بحث معیارهای گزینش قربانیان از سوی رسانه‌ها و کاربران است. این‌که چرا برخی از نام‌ها و اشخاص بیش از دیگران تکرار می‌شوند و مورد توجه قرار می‌گیرند؟ برای مثال چرا از میان قربانیان ۸۸ اولین شخصی که به ذهن غالب افراد متبادر می‌شود ندا آقاسلطان است نه مسعود هاشم‌زاده؟ یا مثلاً چرا در بین کشته‌شدگان ۹۶ فرد شاخصی به ذهن اکثریت نمی‌آید، کسانی چون حسین رشنو، نعمت‌الاه صالحی، سارو قهرمانی، وحید حیدری؟ یا چرا برای اعتراضات ۹۷ نوید افکاری و برای اعتراضات ۹۸ پژمان قلی‌پور تبدیل به چهره‌هایی شاخص‌تر می‌شوند؟ به نظر من، پاسخ کوتاه این پرسش «زیبایی‌شناسی» است. اما این زیبایی‌شناسی ابعاد و جنبه‌های گسترده‌ای دارد غیر از آن معنای متداولِ زیبایی برای ما. داستان  یکی از مهم‌ترین جنبه‌های زیبایی‌شناسی، قصه یا داستان یک قربانی است. ذهن ما از هر
پست‌های اخیر

فریب همه‌پرسی

یکی از شایع‌ترین سخنانی که این روزها می‌شنویم این است که بعد از سرنگونی حاکمیت فعلی، حکومت مدنظر مردم را به رأی می‌گذاریم و طی یک «همه‌پرسی» خواسته اکثریت مردم را برای نظام آینده جویا می‌شویم. اما این سخنِ به‌ظاهر منطقی و مقبول، یک تناقض عظیم است. می‌پرسید چرا؟ معنای همه‌پرسی چیست؟ آیا این نیست که موضوعی را به رأی همگانی بگذاریم تا نظر یک جامعه را برای آن موضوعِ خاص بسنجیم و سپس نظر اکثریت را اعمال کنیم؟ آیا خود همین سازوکار، یک سازوکار مردم‌سالارانه (دموکراتیک) نیست؟ پس شما از قبل یک پیش‌فرض برای همه‌پرسی خود دارید؛ این‌که همه شرکت‌کنندگان در همه‌پرسی، پذیرفته‌اند که صندوق رأی و ساختار مردم‌سالارانه، ساختاری مشروع و قابل اتکا و مورد پذیرش آن‌هاست. پس این همه‌پرسی در همان لحظهٔ انجام، در بستر یک حاکمیت مردم‌سالارانه در حال انجام است. بنا بر این، با چنین پیش‌فرضی، هر نتیجه‌ای که از آرا به دست بیاید هرگز نمی‌تواند از خود پیش‌فرض فراتر برود یا آن را نقض کند. یعنی چه؟ یعنی به فرض که نظام پادشاهی ۶۰٪ آرا را به خود اختصاص دهد. پس آیا باید نظام پادشاهی دایر شود؟ خیر. چرا؟ چون پیش از آن، همه ک

جنبش تورنتی

از اوایل هزاره سوم شبکه‌ای به نام تورنت برای اشتراک‌گذاری فایل‌ها به راه افتاد که از شیوه نوینی برای این کار استفاده می‌کرد. اما برای درک سازوکار این شبکه غیرمتمرکز نخست باید با شیوه کار شبکه‌های متمرکز آشنا شویم.  در یک شبکه متمرکز ساختار اشتراک‌گذاری فایل به این صورت است که فقط یک میزبان، فایل موردنیاز را دارد و همه متقاضیان آن فایل برای دریافت‌ش، تنها می‌توانند از همان یک میزبان تقاضا کنند. طبیعی است که با از بین بردن فایل در رایانه میزبان یا قطع دسترسی متقاضیان از نشانی آن رایانه میزبان، دیگر دریافتی در کار نخواهد بود. پس همه رایانه‌های متقاضی (یا پیروان) به شدت وابسته به یک میزبان (یا رهبر) هستند. حالا شبکه غیرمتمرکز چطور عمل می‌کند؟ در شبکه غیرمتمرکز هر رایانه‌ متقاضی به محض دریافت فایل، خود تبدیل به میزبانی نو برای متقاضیان دیگر می‌شود و باقی متقاضیان می‌توانند فایل را نه فقط از میزبان اول، بلکه از میزبان‌های بعدی بگیرند. به عبارت دیگر، با هر متقاضی نویی که فایل را دریافت می‌کند به تعداد میزبانان آن فایل نیز افزوده می‌شود. حال اگر فایل از رایانه میزبان نخست حذف شود یا دسترسی به

«زن» زندگی آزادی

این روزا بعضیا سعی کردند سویه‌های جنسیتی به این جنبش بدند و حتا اون رو به حرکات فمنیستی بچسبونند و با شعارهای برابرنهادش (مرد، میهن، آبادی) در تلاش برای تعدیل‌ش باشند. بعضیا هم علیه این شعار جدید موضع می‌گرفتند، اون هم فقط با این استدلال که همین سویهٔ زنانه باعث جهانی شدن این جنبش شده و توجه‌ها رو به خودش جلب کرده. گویی که قبل‌ش مردم نشستند کلی فکر کردند که چه شعاري بدند که جهانیان خوش‌شون بیاد. به نظرم این وسط یه جنبه‌هایي از موضوع نادیده گرفته شده: آ . اولین موضوع اینه که این «زن» رو به‌‌مثابه یه کلیدواژه ببینیم که داره به یه مسئله کلی‌تر و بنیادین‌تر اشاره می‌کنه و اون برابرئ جنسیتیه. این‌که بخشي از اختلاف‌ها و گسست‌های جنسیتئ موجود در جامعه حاصل همین حقوق نابرابره. چراکه تبعیض یکي از عوامل ایجاد دشمنئ ناخواسته‌ است. شما کافیه بین دو برادر یا دو خواهر تبعیض قائل بشید تا به‌راحتی اونا رو با همدیگه دشمن کنید. این نابرابری خودش زاییدهٔ نگرش دینی و فقهی در قوانین حاکمیته. پس این کلیدواژه «زن» نمادیه برای مخالفت با این استبداد دینئ حاضر، با تمام مؤلفه‌های دیگه‌ش مثل دخالت در روابط عاطفئ

شَوَندِ آزادی

یکي از نکات جالب برای شخص من اینه که توییتر برای انتشار محتوای جنسی هیچ محدودیتي نداره، در حالي که اینستاگرام محدودیت‌های سفت و سختي برای نمایش نوک سینه و اعضای جنسی داره. اما محتوای جنسی تووی اینستا خیلي خیلي زیادتره. در حالي که تووی توییتر به‌ندرت با محتوای جنسی مواجه می‌شیم.  یه دلیل مشخص‌ش چارچوب این دو شبکه است که یکي اساساً تصویر محوره (از جمله این‌که اول تصویر رو نمایش می‌ده بعد متن) و اون یکي اساساً متن محوره (برعکس قبلی). ولی با این حال، ممکن بود که توییتر به خاطر این آزادئ بیش‌تر، تغییر کارکرد بده؛ ولی نداده. چنین اتفاقي برای شخص من تصویري از آزادی تووی یه فضاست. یعنی برخلاف چیزي که ایدئولوژی‌های تمامیت‌خواه می‌خواند به‌مون بقبولونند. اونا مدام تووی گوش مردم می‌خونند که آزادی مساویه با بی‌بند‌وباری و از بین رفتن همه اصول و ارزش‌های اخلاقی. اما واقعیت رو می‌شه در همون توییتر دید.  تووی توییتر همه آزاد-اند هر حرفي بزنند، از چرندترین حرف‌ها تا حساب‌ترین حرف‌ها، محتوای جنسی و هنری و ادبی و طنز و هجو و... برای همه‌شون هم، بدون استثنا، موافق و مخالف وجود داره. اما در نهایت یه جریان

در مقطع واقعاً حساس کنونی

این روزها چندین موضوع در کنار هم قرار گرفته که اون رو به یه برهه واقعاً حساس تبدیل کرده. چیزهایی که باید شاخک‌ها رو تیز نگه‌داره: آ . درک عمیق مردم از بی‌فایده بودن وعده‌ها و نرمش‌ها و اصلاحات. این درک از سال ۹۸ قوام گرفته و حالا هر چه که می‌گذره عمیق‌تر و شفاف‌تر می‌شه برای مردم. اون‌ها به طور عمومی متوجه این موضوع شدند که هیچ بهبودی در کار نیست؛ چون اولین سد و مانع برای بهبود، خود همین حاکمیت تمامیت‌خواه هست که تمام سلول‌هاش با فساد دارند به زیست‌شون ادامه می‌دند. بهبود برای این حاکمیت، یعنی مرگ سلول‌هاش و مرگ سلول‌هاش یعنی مرگ خودش. پس روشنه که این حاکمیت هرگز به مرگ خودش تن نمی‌ده، مگر به زور. ب . مسئله بعدی مواجهه مستقیم مردم با خشونت عیان و عریان حکومت و نیروهای سرکوب‌ش هست. یه زمانی تووی ۸۸ خیلی تلاش داشتند که بگند ما با تیر نزدیم، ما با ماشین رد نشدیم، ما نکشتیم و... چون احساس می‌کردند هنوز عِرض و آبرویی دارند و هنوز از این نقاب می‌تونند استفاده کنند. اما از سال ۹۶ تووی اعتراضات مختلف مردمی و اصناف از جمله کارگران و کشاورزان و... این خشونت هرچه بیش‌تر خودش رو نشون داد و دیگه حا

در غم مهسا امینی

امروز که چشم گشودم بر هستیِ خویش تني را به زیرِ آوارِ پرسش‌ها مدفون یافتم این‌که چگونه  تمامِ از شیر گرفتن‌ها و به راه افتادن‌هایت، تمامِ دندان درآوردن‌ها و تب کردن‌هایت، تمامِ شب بیداری‌ها و مشق نوشتن‌هایت، تمامِ ترس‌های کنکوری و قبولی‌یت، تمامِ عاشقانه‌های نوبرانه پنهانی‌یت، تمامِ دویدن‌ها و آرزوها و امیدهایت، تمامِ استحقاق‌ها و استعدادها و تلاش‌هایت، تمامِ جنگ‌ها و برد و باخت‌هایت، تمامِ انتخاب‌ها و امکان‌هایت، به دستِ کریهِ یک باورِ دینی، به دستِ یک وظیفه‌شناسیِ کور، به دستِ عقده‌های یک همجنس، به دستِ شهوتِ یک ناجنس، به دستِ سکوتِ ما —فوجِ تماشاچیان— و به دستِ شیطانیِ پیشوایي مخوف که قیچیِ آتروپوس را به سرقت برده است به سهولتِ یک تارِ موی زاید بریده شد؟ و چه خجالت‌آور است دیدن این خورشید  حال که دیگر شاهدِ چشم گشودنِ تو نیست چه بی‌حمیت‌ام من  که بیش‌ از تو دیده‌ام این نور را چه خام‌دستانه هنوز در توهم‌ام من که خیال می‌کنم بیش از تو  امکان‌ و انتخاب و فرصت و آرزو  استحقاق و استعداد و تلاش برای‌م باقی‌ست. چه ساده‌دلانه دل بسته‌ام  به این تارِ نازکِ زندگی  که هر روز با قیچیِ پیشوا خرا

همدردی

یکی از عادتای متداول بعضی از ماها اینه که تا یکی شروع می‌کنه از یه درد یا مشکل‌ش حرف می‌زنه سریع می‌خوایم به‌ش ثابت کنیم دردش اون‌قدرا که فکر می‌کنه بزرگ و مخصوص به او نیست، بلکه یه احساس کاملاً عمومیه و حتا از اون بدترش برای خود ما در فلان زمان اتفاق افتاده. و بعد هم به دنبال‌ش سعی می‌کنیم به طرف بقوبولونیم که این او هست که زیادی سخت گرفته و زیادی مسئله رو بزرگ کرده. اگه یه کم شل بگیره مشکل می‌گذره. ولی در این‌جا چندتا مسئله وجود داره: آ . هدف فرد از مطرح کردن مشکل‌ش با ما تقاضای راه‌حل نیست. مگر این‌که خیلی روشن و شفاف از ما راه‌حل بخواد. ولی در بیش‌تر موارد فرد فقط دنبال یه گوش شنوا و یه شاهد برای رنجیه که داره تحمل می‌کنه. این‌که رنج‌ش دیده بشه. رنج‌های ناگفته و پنهانی بی‌فایده‌ترین و تحمل‌ناپذیرترین رنج‌ها هستند. چون حتا اعتباری که ما گاهاً به خاطر از سر گذروندن مشکلات‌مون کسب می‌کنیم هم در اون‌ها وجود نداره. یه درد به‌کلی بی‌ثمر. و این خیلی هضم‌ش سخته. ب . موضوع بعدی عمومیت بخشی به اون مشکله. یکی از ضدحال‌ترین چیزایی که می‌شه به یه نفر گفت اینه که تو هم مثل میلیون‌ها نفر دیگه هست

فرایندهای تکامل جنسیت

کلیشه‌های جنسیتی رو نباید یه چیز لحظه‌ای و این‌زمانی و این‌جایی دید. این کلیشه‌ها در طی هزاران سال روی روند تکامل هر دو جنس تاثیر گذاشته. هنوز هم خیلي از این تفاوت‌های جنسیتی رو می‌شه با همون تصویر کلیشه‌ای زنان ساکن در پناه‌گاه‌های گروهی و مردان شکارچی توضیح داد. مثلا فرایند شکار نیازمند عضلات قوی و سکوت و ذهن محاسبه‌گر و هشیار و چشماني دوربین بوده. برای همین در طی قرن‌ها مرداني پدید اومدند که عضلانی‌تر بودند و در زمینه ارتباط کلامی هم به شدت ضعیف بودند، ذهن منطقی قوی داشتند و در زمینه بحران‌ها همیشه مهیا و حاضر به یراق بودند و دید کل‌نگرانه‌ای داشتند. در حالي که، زنان در پناه‌گاه‌های گروهی به خاطر وجود وضعیت دوره‌ای حاملگی و وجود بچه‌های کوچیک باید ارتباطات قوی با هم می‌داشتند و مراقب هم‌دیگه و بچه‌ها می‌بودند. برای همین، از نظر ارتباط کلامی به شدت تکامل پیدا کردند و غریزه حمایت و مراقبت درشون پررنگ‌تر شد و حس وابستگی اجتماعی درشون قوی‌تر رشد پیدا کرد. فرایندهای آشپزی و تزیینات پناه‌گاه و خودشون هم نیازمند چشمایی نزدیک‌بین و جزء‌نگر بوده. از طرف دیگه چون فرایند شکار یه خطر مداوم بود

دومین موی سپید

از روز دوشنبه (۲۵ بهمن) که تقریباً کرونایم تمام شد، در آینه متوجه دومین تار موی سپید در کنار اولی شدم. اولی را در آذر ۹۷ دیدم و درباره‌ش در وبلاگ‌م نوشتم: به بدنم که نگاه می‌کنم نشونه‌های متفاوتی از مقاطع مختلف زندگی رو روش می‌بینم. مثل این جای زخم کهنه روی پا که موتور از روش رد شده، مثل این دنده شکسته و کج جوش خورده که یادگار افتادن از بلندیه، مثل این جای بخیه روی شقیقه که یادگار افتادن از روی موتوره، مثل این زخم چشم که یادگار یه دعوای بچگونه است، مثل این جای محو سوختگی روی کمر که یادگار ریختن زغال توی یه عروسیه و مثل این تار موی سفیدی که امروز توی آینه خودنمایی کرد و می‌تونه یادگار تموم اتفاقاتی باشه که افتاده و هیچ‌کس ازشون خبردار نشده جز خودم. یه جورایی شاید بشه گفت یادگار یه زخم روحیه که بالاخره یه راه بروزی برای خودش پیدا کرده. شاید یه یادگاری از یه ناگفتنیه. چقدر گذشت و چی گذشت که این‌طوری برگشت به ما... اما این یکي حسابی حال‌م را بد کرد. از همان دوشنبه تا امروز اوضاع‌م ناجور است. دل‌م مثل سیر و سرکه می‌جوشید. یک اضطراب و دل‌هره آرام‌نشدنی تمام وجودم را فرا گرفته است. هر چقدر که