زماني بود که کتابها را برای تمام کردن میخواندم. چون هر چه به جلو نگاه میکردم کوهي از کتابهایي میدیدم که دوست داشتم بخوانم اما زمان کافی نداشتم. همین بود که مثلاً میدیدید سرعت خواندنم به صد صفحه و حتا بیشتر هم در روز میرسید. در این دوره کلي کتاب خواندم که حالا اگر از محتوایشان بپرسید هیچ چیزي غیر از خلاصه موضوع را به یاد نمیآورم. در بعضي موارد حتا همین خلاصه را هم از یاد بردهام. همین بود که از یک جایي به بعد فهمیدم این شیوه خواندن شاید از نظر کمیت خیلي وسوسهکننده باشد، ولی کیفیتي در پی ندارد. فهمیدم گاهي حتا میارزد نه فقط یک کتاب، که یک صفحه از آن را دهها بار بخوانم و هر بار گوشه ناپیدایي از آن را کشف کنم. در همین دوره بود که متوجه شدم میزان وضوح یک موضوع برای ما، فارغ از هوش و حافظهیمان، وابسته به زماني است که با آن موضوع کلنجار میرویم و زیر و رویش میکنیم. به عنوان مثال کسي که یک ساعت صرف خواندن و درنگ کردن در یک فصل میکند با کسي که این کار را در ده دقیقه انجام میدهد، دو عمق متفاوت از آن فصل را درک میکنند. دومي شاید به راحتي پس از تمام کردن بتواند بگوید موضوع آن فص...