دکارت توی قرن ۱۷ یه نوع ذهنگرایی رو تبیین و ترویج کرد که بر اساس اون همه چیز تنها و تنها توی ذهن ما اتفاق میافتاد و هیچ چیزی به اسم جهان واقعیات بیرون از ذهن ما وجود نداشت و اگر هم بود امکان اثباتش برای مایی که تنها درکمون ازش پنجتا گیرنده محدود حسیمونه، غیرممکن بود. به عبارت دیگه ما نمیتونستیم ثابت کنیم چیزی که از جهان میبینیم یه توهم ساخته ذهن خودمون نیست، چون همون اثبات هم ممکن بود یه توهم باشه. اینطوری دیگه همهٔ باورا و اعتقادات و حتی مفهوم هستی زیر سوال میرفت. خود دکارت دید نمیشه با این همه پا در هوایی کنار اومد. پس خودش دنبال یه جای پای محکم توی همین جهان توهمی خودش گشت و بالاخره هم، به خیال خودش، به اون نقطه اتکا رسید. اون نقطه اتکا چیزی نبود جز گزاره معروف « میاندیشم، پس هستم ». یعنی همین که من میتونم فکر کنم که همه چیز توهمه این یه نقطه اتکا قویه برای اثبات بودن من، حالا با هر کیفیتی. انقدر این فلسفه اندیشمندان اون عصر رو مجذوب خودش کرد که مثل وحی منزل مدام تکرارش میکردند و حتی فلسفه رو به دو عصر قبل و بعد دکارت (فلسفه مدرن) تقسیم کردند. قرنها بعد، پس از فروکش کر...