سرآغاز جوانی ! راستش اولین جملهاي که بعد از دیدن این کلمه به ذهن من و خیل عظیم همنسلانم متبادر میشود یک جمله پرسشی بهظاهر ساده است: «کدام جوانی؟!» و این پرسش نهایت توان و حال و حوصله ما برای بیان شکوه و شکایتمان از وضع موجود است؛ البته گاهاً با چاشنی نفس عمیقي که میتواند ناگفتههای بسیاري در بر داشته باشد. این پرسش فقط به این نسل محدود نمیشود. در دوره حاضر از هر نسلي میتوان انتظار شنیدن این پرسش را داشت. از دهان بعضي از بزرگترها هم میتوان این پرسش را شنید که «کدام جوانی؟! از وقتی که یادم میآید...» و این جمله با زنجیرهاي از زجرها و زحمتها ادامه مییابد. چرا این پرسش به صورت استفهام انکاری پرسیده میشود؟ مگر این جوانی چه چیزهایي باید داشته باشد که ندارد؟ اگر جوانی تنها به یک بازه زماني محدود میشد دیگر سخن گفتن از «کدام جوانی» بیمعنا بود؛ چون هر کسي که به این محدوده سنی میرسید آن را درک و تجربه میکرد. پس جوانی چیزي فراتر از یک محدوده زمانی است. اما این چیز چیست؟ گمشدههای جوانی چه چیزهایيست که نبودشان جوانی را از معنا تهی میکند؟ خامی یکي از باورهای قالبی دربا...