به نظرم آدما از اون لحظهای وارد جهان آدمبزرگا میشند که متوجه میشند یه سری چیزا برای همیشه از دسترسشون خارج میشه، که یه سری چیزا دیگه هرگز به دست نمیآد. مثل ناخنی که عمل و درآورده میشه و هرگز به جاش ناخنی روییده نمیشه، مثل ریزش مویی که دیگه هرگز مثل سابقش نمیشه، مثل جای واکسنی که دیگه هرگز خوب نمیشه، مثل یه ایراد چشمی که تا آخر عمر باید باهاش سرکنی، مثل دندونی که کشیده میشه و دیگه هرگز دندون دیگهای به جاش سبز نمیشه، مثل معشوقی که ازدواج میکنه و برای همیشه به پستوی قلبت رونده میشه، مثل یه حرفی که حتی اگه پسش هم بگیری تاثیرش تا ابد غیرقابل انکاره، مثل عزیزی که میمیره و برای همیشه باید با فقدانش کنار بیای، مثل ورزش یا هنری که باید از بچگی شروعش میکردی و حالا دیگه برای شروعش خیلی دیر شده و... وقتی کم سن و سالی، دوست داری جهان رو مثل هراکلیتوس سرشار از تغییر و تحول و جنگ و پیروزی و شکست و تبدیل و حرکت و جریان و جنبش و انقلاب ببینی؛ اونقدری که حتی فکر میکنی هرگز نمیشه توی یه رود دو بار پا گذاشت؛ چرا که اون رود برات یه جریان مداومه که هربار یه آب جدیدی درش حضور داره که مت...